تنهایی ,میشه ,برایم ,عزیزانم ,دیدن ,سنگینجهان بی عشق چیزی نیست جز تکرارِ یک تکرار
راستی اگر عشق نبود؟
چه مشقتی از این شیرین تر که در راهروهای آشنایی قدم برداری ک با خاطرات قدیمی آمیخته و با تازه هاشان می آمیزد؟
چه سختی شِکَر بار تر از آن که تنها ب بهانه دروس عزیزت از خواب برخیزی و دیگر هیچ؟
انکار نمیکنم دلتنگی ام را،رد نمیکنم احساس غربتم را
اما عشق...این عشقِ آبدیده ی الماس شده از جنس دیگری ست ،ارزش نمیداند کسی که از دست نداده باشد
و من چه شیرین میچشم طعم این دُرِّ گرانبهای تازه یافته را...


بار زمین نهادن برای کسی که پنج شش سال یک تنه یک بار سنگین و ثقیل را به دوش کشیده،خوب که نه،الزامی ست
حال بیماری را دارم که از یک بیماری سنگین و طولانی رها شده و به آرامش دوران نقاهت خود را میگذراند
ریحانه ی دیگری هم در این مدرسه پیدا شده طاهره نام ،که دویدن و مدیریت کار فرهنگی دبیرستان فرهنگ را بلد است،خوب هم بلد است و مانند ریحانه در پیچ و خمِ پوستِ گردوی سخت فرزانگان دست و پا نمیزند
مادری بلد است برای همکلاسانش،اصلا من معتقدم اگر مادرانه کسی را دوست نداشته باشی نمیتوانی نگران سعادت و دین و ایمانش باشی ، و هنوز دلم گرفته از جمله ای که به او گفتم«من هم بچه هامو سپردم به امان خدا و اومدم اینور...»


کاش بتوانم به خودم یاد بدهم این دیدار های عجولانه،این دیدن و ندیدنشان بدتر اذیتت میکند،این روز ها که همدم خودم شده ام،باید خودم هم مراقب حال دلم باشم،خودم قربان صدقه ی خودم بروم...
دلم برای عزیزانم به وسعت دلتنگی آسمانِ این روز های شعر تنگ شده و تنگتر میشود...
از آن طرف دیوار بگویم،ساره که هماره پشت پنجره است و ناظر این حیات،چگونه بگویم برایشان،اینگونه دیدن شما برایم سخت تر است عزیزانم...
برای ورزش که به سالن رفتیم و من اجازه ی دیدار گرفتم،همان پر زدن به کلاس آشنای قدیمی،همان نفس گرفتن برای ورود به کلاس،همان قلب هیجان زده،همان فریاد شادی عزیزانم،در آغوش گرفتنشان برایم دنیایی ست...


ریاضی و تکرار و تکرار و تکرار،و سبکی بیش از حدش برایم...چیست چاره ام جز صبر؟


دلم گرفته از دنیای کوچک فرزانگان،دلم گرفته از تنهایی خودم،آنجا،برای عزیزانم کار میکردم،راستی چرا هیچوقت نتیجه ی باب دلم را از کار هایم نگرفتم؟ آنها نمیخواستند یا من ضعیف بودم؟ اینجا هرکسی یک گوشه ی کار را میگیرد ،اما یادم که می آید ،آنجا زیر بار سنگین مسئولیت ها خرد شدم و...،مقصر من بودم،که کم توان و ضعیف بودم،کم کار کردم،باید بیشتر میدویدم و بیشتر میخواستم،اما در هیچ جامعه ای یک نفر ب تنهایی از پس همه چیز ب بهترین نحو بر نمی آید...
ناراحتم و نگران،کاش یکبار یک نفر برایشان خانم وطن پرست بشود،عاشق این فرشته های در حصر باشد،دل بسوزاند برای حال دلشان...کاش میشد...
دلم آتش گرفته از برایتان بچه ها،بیابید این چشمه ی حیات را و بنوشید سیراب از آن....
چقدر درونم سیاه است خدایا...
در نمازم زخدا عقل طلب میکردم
عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت...


سهم من از شماها شده یک دیدار تعجیلی،یک دیدن و ندیدن،یک سیراب نشدن،یک سوختن دوباره
دلم شکست،کجایی که نوشخند زنی
به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی...


دلم گرمه به راهی که انتخاب کردم
اما امان از تنهایی ،عزیزانم،امان
جمله ی صدیقه در سرم فریاد زده میشه:و بدون من همیشه خواهم بود،برای تو و کنار تو...
کجایید عزیزانم؟
کجایی ساره جان؟
کجایی تهمینه جانم؟
کجایی صدیقم؟کجایی جانِ مادر...
کجایی بیای بخندی و دعوام کنی که جمع کن این فاز دپ رو
مائده؟کجایی،بیا جواب سوالای بیجوابمو بده،حکیم نشدم برای درک حکمت های خدا،حکیم نشدم که اشک هام بی مهابا نامه های بچه هارو خیس میکنه...که هق هقم توی گلو خفه میشه...بیا که از تلخی لبخندم بخونی غم چشم هام رو،بیا برام بخون؛باتو اما،ماندم تنها،مهری بر لب،بندی در پا...
ستاره؟کجایی؟ بیا که دلم آرامش میخاد،دلم خدای نگاهتو میخاد،بیا عزیزدلم،بیا که شاید بارون بزنه و آتیش دلم رو خاموش کنه....تو بارون مگه میشه گریه نکرد؟؟؟
لب نگشودم اما،سوختم،ساختم،با منِ خسته ی غم تو بمان...
تهمینه؟من با ندیدنت چطور از نگاهت حرف نگفته بخونم؟....
هنوزم میگم همه چی عالیه و ملالی نیست جز دوری شما...
دودم ز سر برآمد زین آتش نهانی....


سورپرایز طور....هیچکس ،هیچ کاری نمیتونست مث کار امروز ساره آتیش دلم رو خاموش کنه،آرومم کنه،بیاین شما هم بچه ها،اگه دوست داشتین بیاین...


من روانشناسی را عاشق...من برای روانشناسی میمیرم اصن...برای فلسفه منطق نصف میشم،برای تاریخ جون میدم،با جغرافی حال میکنم...با ادبیات ها زندم،تاریخ ادبیات،آرایه،ادبیات...نمیدونید چه حالی میکنم،بهترین لحظاتم سرکلاس میگذره...

منبع اصلی مطلب : نهان خانه ی دل
برچسب ها : تنهایی ,میشه ,برایم ,عزیزانم ,دیدن ,سنگین
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : گزارش هفته